روسپيخا&

 






Monday, June 23, 2003

من نمي توانم نروم بيرون چون اگر نروم کي دوبار مشتش را گره کند ببرد بالا و دوباره پايين بياورد، باز کند چون بغض توی گلوی آدم مي ماند و اينجا هوا گرم شده و شماها يک مشت کثا�ت مزدوريد که يادتان ر�ته، همه چيز را يادتان ر�ته و خون را يادتان ر�ته و باباهای ما را يادتان ر�ته و شلاق را يادتان ر�ته و باتوم و گلوله که کشتند و تو چشمهای عقربت را بردار از سينه ی من که سنگين ام مي کني با نگاه بي قراری ات وقتي نمي خواهي به من بچسبي که بهتر ولي من ديگر از آن موقع ها به بعد مرگ نگ�تم بر، مشتم را گره که کردم يا داد نزدم چون مرگ خودش مي آيد اينها را بالاخره که مي برد هيچکس نمي ماند وقتي خودمان را هم مي برد و آنها که مي آيند لابد �کری برای خودشان مي کنند حتي دهانشان پر ن�رين و ت� باشد بر گور ما که باشد ولي اينکه دليل نمي شود. و يک چيزی بايد باشد که من بدهم به تو تا اين درد زهرماری توی قلبت را يادت برود و آن مردکه را بکشي توی خودت يا من ازين همه مهرم کمي دارم برای تو بريزم توی پنجه هايم خ�ه ات کنم تا بن�ش بشوی و ديگر يادت برود از او يا هميشه با او بميری وقتي من با تو مي ميرم که اين همه دوستت دارم هر روز.
اژدهای چشم بره ی من با شاخهای قوچي ات که اگر من ببر بودم تو را يا همه شان را مي دريدم ولي حالا که نيستم بايد از لبان حضرت شما عطر قاعدگي بچينم تا دستم به هيچجا بند نباشد وقتي درد رنگت را مي برد سمت بر� و بن�ش رنگ صورتيست با همان مقدار سياه قاطي اش که بايد يا آبي !
بدواژگي مار مي شود مثل مي پيچد رانت را دور مي آيد تا شکا� مهبلت و آدم هميشه از همانجا نيش مي خورد که مي ترسد از سياه و س�يد وقتي آبي رنگ ديگريست و دريا چشمه نيست که بغلد از دل خودش بجوشد توی خودش هي مدام از تکرار برسد به آسمان يا برگردد حتي بعدش به دل داغ زمين که سرد بشود بزند سخت سنگ را سوراخ کند، بيرون. که مگر بوی گند اين خ�قان خ�ه نمي کندت وقتي نه چون تو همين مادر مدام مردگي بوده ای از عبث پشت و کمر مردی که هم مرد بوده، هم نبوده و آدم اين را که بداند سختش مي شود نمي تواند نرود بيرون لحنش را نريزد توی مشتش که لااقل کسي بشنود که مگر همان ملا�ه هاو ک� حمام ها بس نبود برای نط�ه ريختن که من بشوم از شکم باره ی تو مادر بيايم بيرون خوني برای اينکه حالا ؟!!
و اينها مثل خوره جان آدم مي ا�تد که تو نمي �همي چون نمي تواني ب�همي وقتي چشمهای بره ات را مي کني رو به سبزی عل�های هرزی که همه جا در آمده و شبها را بوی لجن و تالاب پر کرده اما سايه ها ترس دارند وقتي شايد بخواهي بلند بشوي بروی آسمان را.

معشوق همزاد سنگ من با دليری بهتان و بوسه، اينطور که مي نشيني زاهدانه به نشخوار ابديـت بر پلاس و تکيده ی اشراق من، کلاغهای باطني ات را که مي تواند ساکت کند از تکثير قار؟؟ اينجا پر از تع�ن کشاله ی توست بر رقصندگي پروانه ای تاراج ر�ته.


بانوی کوچک !
ماهي قرمز دو تا مرده مي آوری توی تنگ شراب بگويي برايشان شور بگريم که کدام آب بتواند مگر باز گرداندشان به بي نهايتي؟ چشمهايت را بگذار در ق�سي که قلب تا اصطکاک خون و ضربان قرنيه ات را بسابد برای تماشايي خورشيد و خاکستر.
تهمينه! صورت گم شده ی مجنون بر بلندای قا� گدازه، ارتعاش خ�ي� پلکهايت لرزه ايست ابدی بر پوسيده ی �رهاد. مژگان بلندت را به زلالي مي دهي که اندوه ؟! رويای کودکانگي ات در �وران انباشتگي تعبير مرديست بر صليبي شکسته با ح�ره های دريده ای جای ديدگانش در امواج قارغاری مکرر و شکو�ه های خون بر منقار ت�رعن.
بانوی کوچک ! صحي�ه ی اشکت خواندنيست بر سينه ی بيکران عرياني.

خدايان ا�سون!!
اينک اين پيکره ی مو ا�شان با بالهای خ�ته بر تکرار دستان تمنا، الهه ی من است با دورچيني از عطر محبوبه و انار. مرگش با غروب آخرين ستاره در تقدير آنک شوم با ترانه ی طرقه ای خاکستری درآميخت و دشنه آلت ارتکاب جماع بزرگ: ديباچه ی انتقام، در دستان من برای پرستش: عصيان موعود، مانده ماند.

بانوی کوچک ! از لابلای نسيان برگهای س�يدی هنوز بيرون کشيده مي شود با نامنوشته ی تو يا هلهله ای در ذکر مدام: بانو... بانو.... بانو..... انتظار تکثير شوقيست با درونمايه ی ترديد.
از هميشه تا؛ مي مانم، بانوی کوچک...


« ياس مرده »




Saturday, June 14, 2003

..ادامه.

« تبعيد »

نمي توانست حر� بزند، مي خواست اما هميشه خواستن کا�ي نيست. کاش مي شد جايي برويم برقصيم با هم تا ببينم که چقدر مي تواند خودش را بگذارد به اختيار آدم، لازم بود وقتي نمي توانست حر� بزند با همه ی تنش، با همه اعضايش بگويد که چه اش شده، من مطمئن بودم که چيزيش هست. اصلا با آن نگاه هايي که داشت نمي شد شک کرد، بايد پيش مي آوردم. ماها خيلي وقتها مي خواهيم که کارهايي بکنيم اما نمي شود، شرايط چيز بديست که يا شايد مربوط به همانجايي مي شود که تقدير ازش مي آيد و همه ی اينها حيطه هاييست که شما نمي توانيد واردش بشويد. آدم، آدم است و بي خود خودمان را گول مي زنيم؛ تازه مگر �رقي هم مي کند؟ من برايش مي گ�تم اين حر�ها از کجا مي آيد توی تو؟ تو مثل زنبور با خودت همه جا گرد مي بری: نا اميدی و اين خيلي بد است. آخر چرا آدم بخواهد با چشمهايش هراس ببرد اينبر و آنبر وقتي مي شود دوست داشت و... مي دانم، من هم حالا خنده ام مي گيرد از اين حر�ها، همان وقت هم اينطور بودم، توی دلم نمي خنديدم اما شايد چشمهايم که البته هميشه مي خندد، نه برای آن نبود که باورم چيز ديگری بوده ولي اگر شما جای من بوديد چه کار مي کرديد؟ مي گذاشتيد تماشای �نای کسي را که از کنارش راحت بگذريد؟
البته. البته. شايد حالا دلم برای هيچکس نسوزد، ديگر �هميده ام نبايد بسوزد. انتخاب هرچه قدر هم جبری باشد، باز انتخاب است و ما خودمان مي خواهيم که چه باشيم ولي آنطور خيلي نامرديست؛ من قدرت تحملش را �کر نمي کنم هرکسي داشته باشد و مي دانيد يکبار آنقدر با خشم به " ب" نگاه مي کردم که دستهايم مي لرزيد، گردن ظري�ي داشت و عين بچه آهو از آدم خشمناک مي ترسيد، کثا�ت. مي خواستم دندانم را بگذارم دور گلويش بجوم چون نمايه ی عرياني بود از تجاوز و کاش هيچوقت نمي �هميدم اين يعني چه. اما مگر نه اين بود که خيلي چيزها "ب" را انداخته بود توی آن مسير و مگر خودش دل خوني نداشت؟ توی خونش ر�ته بود پريشان نمايي، دروغ و حتي رنگ بي رنگي چهره اش، همه اش ساختگي بود. به اينها مي گويند مارمولک بازی، البته خودم اسم ديگری برای اينجور آدمها دارم که خيلي بي ادبيست، برای همين برای خودم نگه اش مي دارم.
رگهای پيشاني ام آماس کند که چه؟ "ب" مرد بزرگيست، خيلي بزرگتر از من چون مي تواند ببرد، مي تواند برای خودش، توی خودش دنيايي بسازد که اين نيست، که توی آن همه ی آدمها هستند نه اينکه لمسشان که مي کني وهم باشد. هنوز صدای مسلسل و کاتيوشا توی گوشش مي آيد چون هيچوقت جنگ نر�ته، برای اينکه هميشه ترسيده و توی خودش جنگيده، من اين را بعدها �هميدم. شانزده سالگي اش را توی دوراهي ر�تن و نر�تن مانده و وقتي نتوانسته ترسش را بميراند، ر�ته سراغ چيز ديگری، چون �کر کرده که اين خيلي خطر بيشتر دارد تا جنگ. آخر وقتي آدم مي جنگد مي داند که �قط توی خط ممکن است هرلحظه چيزی بشود يا همان نزديکي ها اما توی آن کار وحشت حر� اول را مي زند. سزای هراس مرگ نيست، بي مرگيست.
خشمم آتش بود، جوان بودم. هيجان زبانه مي کشد توی آدم وقتي جوان است ولي زود رها مي کندت، دوام ندارد، اصالت ممکن است داشته باشد اما لحظه ايست. مي دانم که هنوز نتوانسته ام بگويم که چه بر آن دختر گذشته بود، هروقت مي رسم به او بغضم مي گيرد، حالا با اينکه ديگر احساساتي نيستم، يا نمي توانم باشم اما. من هنوز به برگ رز که نگاه مي کنم صبح ها، معصوميت اش اشکم را مي غلتاند روی بي ت�اوتي ام.
تا يکروز گ�ت " اينها را همراه خودت اين گور آن گور نکش." با دهان باز نگاهش مي کردم، چشمهايم هم لابد گرد شده بود: چه را مي گويي؟ چي چي ها را با خودم کجا نبرم؟! نگاه مي کرد همانطور و آنچنان صلابت مي ريخت توی چشمش که از او نديده بودم، هيچوقت. دوباره همان حر� را زد و اضا�ه هم کرد: " �قط يک کلمه، يک کلمه اگر توی نوشته هايت باشد که بخواهند اذيـتت کنند، مي کنند. بايد هرچه مي نويسي بعدش بسوزاني. نبايد نگه بداری، اصلا هيچ چيزی ارزش نگه داشتن ندارد. چرا همه اش اينها را مي چسباني به خودت مي کشاني اين طر� آن طر�. جز مگر خودت را نشان بدهي، هست؟ خب تو پسری و �رق مي کند..." نگاهش شعله مي کشيد و دستهايش مثل صدايش مي لرزيد اما پر بود. نمي توانستم ارتباط ها را پيدا کنم، سخت نبود اما نمي خواستم شايد. ياد "ب" ا�تادم، يکبار برايم از شکنجه حر� زد، مست بود ديگر، البته کمي حواسش �کر مي کنم بود چون از ساواک مي گ�ت، ولي او ساواک کجا ديده بود يا مگر آدم آنطور واقعي - انگار که دارد همان وقت مي بيند - مگر مي تواند شنيده باشد؟؟ من مي دانستم که خودش را هم برده اند توی اين �ضاها چون مي توانستم حس کنم که يکجايي ديگر ظر�يتش ته کشيده و مي خواسته �رار کند، با هر وسيله ای اما ترسانده اندش و خودش هم لذت بعضي چيزها را چشيده، درد و لذت با هم اند. ولي آنوقت که مست بود از چيزی گ�ت وحشيانه که همه ی تنم را پر از درد کرد. انگار من جای آن زن همه ی آن زجر را مي کشيدم. مي دانيد زجر يک چيز است، تحقير يک چيز ديگر. درد يکچيز است، ظلم يک چيز ديگر. زن يکچيز است، مرد يکچيز ديگر.
يکهو به خودش آمد و صدايش شد همان صدای لرزان و آرام هميشه. نگاهش را آب ريختند روی آتش انگار و مهر بر دهانش دوباره. گ�تم من نمي ترسم چون چيزی که ترس داشته باشد، نمي نويسم. اما ته دلم يکجورايي بود، مي خواستم بروم بغلش کنم دستم را روی موهايش بکشم و نگراني اش را بوسه باران کنم، نه از روی هوس، نه. �قط چون نياز داشتم به اين کار و او هم. بايد بگويم حالا خيلي وقت است که ديگر نياز ديگران را نمي سنجم و برای راضي نگه داشتن خودم يا توجيه نمي روم سراغ چه �کری که ديگری مي کند، من �قط مي توانم جای خودم �کر کنم، تصميم بگيرم و حر� بزنم و اين واقعيت هست که با هر واکنشي ممکن است مواجه شوم. او هم لابد حس کرد چون پس پسکي ر�ت، تجربه ام مي گويد زني که پس پسکي مي رود مي خواهد پشتش ديوار باشد تا برسد به راه نه پيش نه پس و مرد دستش را بگذارد دو طر�ش و.
*
حالت چشمهايش برگشته بود. نمي توانست درست راه برود، سرش دوار مي گر�ت و زمين مي ا�تاد. يک اتاق به هم ريخته با پر از ويراني. بوی تباهي از لوله های شو�اژخانه که از وسط اتاقش مي گذشتند متساطع بود توی همه جا. خاکستری غبار گر�ته. "ب" با دستهای ظري�ش چطور اينجا را تحمل مي کند! دوستي وقتيکه اعتماد محتوايش را مي بازد تعري�ي ندارد و "ب" به صميميت اعتقادی نداشت. حالش رو به وخامت بود و هيچکس هم نبود جز من. بدون اينکه بداند با دکترش حر� زدم. دکتر گ�ته بود تصويرهايي که توی ذهن اين آدم مي آيد امانش را مي برد. گذشته اش پر بوده از توحش و او خودش را ساخته بوده اما از درون پوسيده و تناقض ها ويرانش کرده. خونريزيهای عصبي و بعضي جاهايش از کار ا�تاده که مال خيلي چيزهاست، بگذاريد نگويم. ناتواني گرگ را بره مي کند. شبها مي ماندم خانه اش که کسي پيشش باشد. خيلي بد است آدم توی آن سن از پا بيا�تد. چطور مي شود دنبال مقصر گشت يا اصلا چرا گشت که انداخت گردن کسي، آن هم چه را؟!
عجيب توی خودم کز کرده بودم، سکوت رعب آوری در درونم ريشه مي دواند و داشتم مي �هميدم. اشتراک "ب" با دختر هم همين بود: اشتياق �راوان به کشاندن همه توی دنيای خودشان که نه برای تشريک برای انتقام. اصلا مي شده تصور کرد هرچه گذشته، وهم بوده و اين چيزی نيست که حقيقت باشد چون ما توی ناوال خودمانيم تا وقتي که چندتا مي بينيم. مي شده همه اش را �راموش کرد و آقای "ب" تنها راهش همين است اما نمي تواند. من هم برای اين نيامده ام که بنشينم بدبختيهای اينها را تماشا که مي کنم در خودم بسوزم برای اينکه مي شود از جای ديگری نگاه کرد. "ب" را به درد خودش رها کردم و برای آن خانم نوشتم که دوست داشتن چيز ديگريست.
تا يک ه�ته که گذشت روزنامه چاپ شد بعد از من که ر�تم ولي بعدش توقي�ش کردند. حالا بعد از اين همه سال که اينها را مي نويسم مي دانم که خيلي چيزها عوض شده اما تکرار شده هر روز هر روز. اينکه من خودم را کشيدم بيرون لابد بس بوده اما انداختم ام کجا! يکبار آن خانم را ديدم توی انتهای يک کوچه بين دو تا چنار لخت توی پاييز و از "ب" هيچوقت چيزی نشنيدم.

خرداد هشتاد و دو.

و آنگاه که نادانان خطابشان قرار مي دهند، ايشان سلامشان مي کنند.
- 25 �رقان -




Friday, June 13, 2003

...ادامه.

« تبعيد »

خبرنگار بود يا نبود چه �رقي مي کرد، خودش مي گ�ت هست، کارت هم داشت و همه چيز صورتش هم گويا بود، خيلي گويا؛ آنقدر که مي شد سرخي را هم که رد باشد مثلا ديد و اين برای يک خانوم خبرنگار جوان توی آن بحبوحه چيز عجيبي نبود وقتي که قلم از دست و پا هم ظري�تر است، دوربين هم همينطور و صورت يک دختر جوان خيلي بهتر است که رد دستي مردانه هم رويش مانده باشد و زن اگر توی خانه نباشد، اگر تحصيلکرده هم باشد و اگر کار هم داشته باشد، حتما خيليها را اغ�ال کرده اگر خودش هم نخواسته باشد و لااقل يک سيلي برای هضم شدنش لازم است و او نگاه مضطربي داشت. صدايش آنقدر شهواني بود که انگار همين حالا داشتند کاريش مي کردند ولي برای اينکه مي ترسيد از همه چي و بعدها به من گ�ت " تو چه مي �همي وحشت يعني چه !"، بود که آنقدر مي لرزيد ته صدايش و اصلا شنيده نمي شد چون طوری حر� مي زد که شاهدی نتواند باشد بگويد شنيده است و من بعدها خنديدم برايش گ�تم که شاهد لازم نيست بشنود يا اصلا وجود داشته باشد چون همه ی اينها حر� است و اينجا مجرم بودن جرم نمي خواهد.
وقتي همه چيز بوی کثا�ت مي دهد هيچ جا نمي تواني با کسي حر� بزني چون هيچ ارتباطي نمي تواند سالم باشد، برای اينکه همه ی ما بيماريم و رواندرماني هم معني ندارد. حالا اينکه آن دختر دارد جلب ترحم مي کند يا واقعا آنطوريست که بود را بعدا مي �هميم چون اين چيزی نيست که بشود زود �هميد برای اينکه آدمهايي هستند که ديگر ازين حر�هايشان گذشته و اصلا نيازی به کسي ندارند وقتي کسي برايشان چه کار مي تواند بکند؟
ديگر آقای "ب" برايم مهم نبود، نه بخاطر اينکه سوخته بود، با اينکه کساني بودند که مي گ�تند آقای "ب" هنوز با وزارت همکاری مي کند، اما من مطمئن بودم که وزارت تنها جای اين آب و خاک است که او را ديگر توی خودش نگه نمي دارد و اينکه او مي توانسته برای آنها اطلاعات ببرد، وهم است چون کسيکه آن همه زير �شار بوده باشد – �شار چه ؟ - نمي تواند درست �کر کند يا بشنود يا ب�همد وقتي هرچيزی که دوست دارد مي شنود يا مي بيند و اصلا سوخته يعني همين. بلکه به خاطر آن دختر همه ی حواس من مختل بود، چون من شنيده بودم کس خل اما نديده بودم و اين حر� بدی بود تا آن موقع اما اگر شما هم او را ديده بوديد مي �هميديد که چقدر معنا دارد ولي اين معني اش اين نيست که من به خودم اجازه مي دادم به او بگويم کس خل. ا�سردگي با اين �رق دارد ولي آخر چرا؟
به آقای "ب" گ�تم من با هرکه حر� بزنم، بزنم بهتر ازين نگاههای هيزی شماست که از هيچکس دريغ نمي کنيد و اين آدم احتياج دارد که شنيده شود، اصلا هم به تخمم نيست که چقدر چه چيزها پشت سر من بگويند آخر پشت آدم برای همين است نه چيز ديگر و او با آن چشمهای ورقلپيده اش پيپش را �شار داد توی دستش و گذاشت به خنديدن و من برای آن دختر شعر خواندم.
توی جواني آدم هرکاری ممکن است بکند، شعر هم از همان حماقتهاست که آدم وقتي خيلي جوان است �کر مي کند مي تواند شاعر باشد، در صورتيکه شايد قبل از تصليب مي شده شاعر بود اما بعد از آن ولي برای شروع بد نبود؛ شعر آدم را مي برد بيرون، يکجورايي مثل شراب مي ماند اثرش از الکل کمتر است اما آدم را بيرون مي برد و چه آدمي که او بود، نخورده مست بود اما از آنهاييش که بهت مي گيردشان. بعد من حر� زدم از خلسه، يادم نمي آيد ديگر چه گ�تم و باز هم خيلي چيزها گ�تم تا يک کم کمتر بترسد اما او مي ترسيد، دست خودش نبود و ترس حمق مي آورد و خ�گي. مثل مجسمه گوش مي کرد هميشه و من حر� به اندازه ی کا�ي داشتم. آدمي که مي تواند شعر بگويد آنقدر مامانيست که مي تواند ساعتها حر� بزند چون هنوز سبز مي بيند و خاکستری رنگ پرتريست.
آقای "ب" هميشه بود، مثل سايه، مثل غبار يا مه، اما هميشه بود و دستش مي لرزيد. من هيچوقت ن�هميده بودم که جز قطبيت جور ديگری هم مي شود بود، ولي او در آن واحد هم مي توانست از آدم متن�ر باشد و هم عشق بورزد! اصلا نمي توانستي ب�همي کجای کار است، کارد را گذاشته دارد قلبت را مي کشد بيرون يا نوازشت مي کند؟ هر دو کار را با هم مي کرد و اينطور حتما دردش کمتر است، درد زيادی زياد حس نمي شود.
شقيقه های متورم اش را بارها ديده بودم اما اينکه باور مي کردم که آيا واقعا سرش دارد مي ترکد يا نه را خودم هم نمي دانم چون اين موجودات که توی آن سيستم از بچگي بار آمده اند حتي مي توانند بميرند بدون آنکه واقعا مرده باشند و من شنيده بودم که اينها چه کارها که نکرده اند. يک نمونه اش را خود آقای "ب" برايم گ�ته بود که يکي از اين ... کش ها – حتما چون دلش برايش تنگ شده بود اينطور مي گ�ت، هيچوقت بي منظور به کسي نمي گ�ت ...کش – همان اوايل برای اينکه خونه تيمي ها را شناسايي کنند کارش اين بود که برود تويشان و مخ يکي از زنهای آنجا را بزند، چون دختر نمي ماندند آنجا، او مي گ�ت، شب کنارش بخوابد و �ردايش خونه لو ر�ته بود چون خانوم وا داده بود و هميشه همينطور است و بعد حتي مي گ�ت يکي از همين مادر جنـ... ها را خودش، هماني که تعري�ش را مي کرد، با دستهای خودش کشته و بعدها به آقای " ب" گ�ته بود که تخم سگ نگذاشته بوده ببوسدش و البته جالب اش اينجا بود که مي گ�ت اين آقا هميشه گريه مي کرد و تسبيح دستش بوده و چه نمازهايي مي خواند و يکروزی اينها را برايم تعري� کرد که اين ر�يق ... کش اش را بعد از چندين سال، البته با مقياسي که او داشت، ديروز ديده آن هم توی مهماني از آن مهمانيهايي که ماها توی هاليوود مي بينيم و چه تيکه ای هم با خودش آورده بود. دهنش ک� کرده بود و حسادت آنقدر رنگش را برده بود که �کر مي کردم حالاست که بيا�تد ولي اينها همه چيزشان تعري� شده ست، دلقکهايي که برای خودشان هم بازی مي کنند و باورشان مي شود و همان آن به خودشان شک مي کنند به صدايشان که آيا صدای کيست!؟ من ديده ام که با تعجب دست مي کشيد به خودش چون نمي توانست مطمئن باشد که خودش است يا چه!!

..ادامه دارد...


و اذا خاطبهم جاهلون، قالو سلاما.
- 25 �رقان -

« تبعيد »

اولين بار که ديدمش چهل و چند ساله به نظر مي رسيد با لبهای مچاله ای که حالت خنده ازشان محو شده بود و چشمهای مواجي که حر� مي زد وقتي دستهايش را هم طوری تکان مي داد انگار که مي گويد کن �يکون، مي شود و من از بهتم خنده ام مي گر�ت وقتي �کر مي کردم خود خدا هم نمي تواند با اين اطمينان بگويد که شو تا بشود!
خيلي جدی که مي گر�تي اش حالت عصبي ای، رگه هايي حتي، توی چهره اش مي نشست که مرا هم به شک مي انداخت برای سنش وقتي ديگر �هميده بودم سي و چهار سالش هنوز مانده تا بشود. اين را برای اين مي گويم که بعد از همه ی اين سالها، هنوز همانطور با ته قيا�ه ای غمزده جلوی چشمم مي آيد يا صدايش توی گوشم؛ ولي امروز يا کشته اندش يا توی يکي ازين جاها توی بند است يا دارد قسم و آيه مي آورد که بهايي که برای بودنش پرداخته خيلي بوده و همه را ن�رين مي کند برای اينکه �رستاده اندش جنگ، وقتي هنوز شانزده سالش نشده بوده و اين مملکت را، همه جايش، از دو هزار سال پيش نه، ولي از هزار و پانصد سال پيش حتما به اين طر�، بوی گندکاری و آخوندک بازی گر�ته و حالا که ديگر عيبي ندارد هرچه مي خواهد بگويد، بگويد اگر زنده باشد، اما آنوقتها اين حر�ها را که مي زد، بايد مراقب دهانت باشي مي گ�تم و مي خنديد.
اينها را هم وقتي مي گ�ت که مست کرده بود وگرنه مست که نبود، اصلا نبود؛ يا �قط شبيه مجسمه بود که به خاطر علم پيشر�ت کرده آنطور شبيهش کرده اند به انسان و من هم مي گ�تم اين هم از معجزات اين آقايان است که اينطور آدمها را مجسمه مي کنند، حالا اين همه ژاپني ها بيايند رباط بسازند وقتي ما چندين ميليون داريم که مي توانيم صادرات کلاني هم داشته باشيم و خب همه مي دانستند که از ما چي صادر مي شده و مي شود.
بعد مي گ�ت شياطين ابا به دوش را بايد توی همه ی سوراخهاشان چيزی تپاند تا خ�ه بشوند و من واقعا مي ترسيدم وقتي حر� مي زد چون شنيده بودم - آنوقتها - که همه جا گوش هست و هر حر�ي مي تواند، يا کسي که بشنود هم مي شود که بکنند توی ماتحتش؛ ولي چطور مي گ�تم "خ�ه شو"، وقتي حق با او بود! تازه من هم مست بودم و آدم وقتي مست است ديگر دست خودش نيست که نشنود يا نگويد.
تا قبل از آن جريان، من خيلي کم مي ديدم اش و زياد هم نمي توانستم تحملش کنم چون چيزهايي که مي دانست �قط آنهايي مي دانند که خودشان آ�تابه دست و ماله مال اين مملکت بوده اند، مي دانند و ته همه ی کارهايش داد مي زد که کجاها چه خدمات مقدسي نبوده که نکرده و چقدر دستمال دستش نبوده و کجاهای آقايان را نمالانده و از دهنش هم بوی همان چيزی مي آمد که مي آمد؛ ولي آن حزن روی گوشه ی لبش چيز عجيبي بود که آدمي مثل من را قانع مي کرد که دلم برايش بسوزد و حتي دوستش داشته باشم.
حالا اينکه اين دو تا موضوع چقدر از هم مجزايند را بايد بگويم که اينطور به نظر ممکن است برسد ولي همه چيزهايي که به هم خيلي ربط ندارند بيشترين احتمال در موردشان هست که بيشترين تاثير را از هم گر�ته باشند يا اصلا هردويشان يک چيزند در دو تا قالب که البته هميشه همه چيز يکچيز است در همه ی قالبها و اين دليل نمي شود که آدمها بخندند، چون خنده هرقدر هم که خوب باشد باز تلاشي برای پنهان کردن است و اين خوب نيست؛ يا خنده را هم مي شود ابزاری کرد؟ شايد هم خودش ابزاريست. اما همه چيز را که بگويم به من حق مي دهيد که اينقدر محترمانه دلم برايش بسوزد و بيشتر اينطور است که دلم برای خودم مي سوزد که کور بوده ام يا چي !
ما هرازگاهي هم را مي ديديم و او دماغي بالا مي کشيد که يعني کجايي، پيدات نيست. و من با تمام نيروی توی چشمم مي خواستم خ�ه اش کنم که سرم را پايين مي انداختم و حر�ي نمي زدم چون با اينجور آدمها نبايد حر� زد، �قط بايد بهشان حالي کرد که گذشته و گذشتن خيلي کار بزرگيست چون آدم مي تواند بماند و بپوسد مثل خيلي چيزها و بعضي آدمها کود خوبي مي شوند برای بشريت.
سکوت بيشترين ضربه را به آدم مي زند برای اينکه �کر مي کند که چيزی کم آورده و بايد خلاء را پر کرد حالا با هرچه برای همين لابد زن، زن شده و مرد، مرد. تازه مي �هماندت که ديگر جايي برايت نيست و اين خيلي بد است که آدم وقتي با همه مي توانسته لاس بزند، حالا اين را حس کند که نمي تواند وقتي خيلي چيزها عوض شده و او ديگر همان آدم نيست و اين مثل آوار خراب مي شد روی سرش هروقت هم را مي ديديم؛ در حاليکه اين اشتباه �کر کردن او بود آخر من خيلي خالي بودم که حر�ي داشته باشم بزنم با او و تازه �کر مي کردم چه حر� تازه ای هست که بشود زد و کسلمان نکند. ولي او به اين �کر نمي کرد چون به خودش قبولانده بود که هرکسي وقتي هست پس دليلي دارد که مي تواند بگويد و همه ی اينها بود که آن پيشنهاد را به من کرد و �ردای آن روز با هم توی د�ترش نشسته بوديم تا او به من کارها را ترخيص کند و همه ی مديريت آنجا را بدهد به من به اسم خودش.
من نمي خواهم برايتان بگويم چه کاری بود و من آنوقتها جوانتر بودم از آنکه استثمارم نکنند و بردگي مگر چيست؟ ولي زندگي بايد چرخش بچرخد، بايد خيلي تجربه کرد و اگر سنگين نباشي نمي تواني توی گور دوام بياوری. بعد هم همه ی روز من بايد مي ر�تم آنجا و همه ی سنگيني کار را روی دوشم مي گر�تم چون او نمي توانست کار کند برای اينکه آدمها وقتي خيلي گنده مي شوند برای خودشان، ديگر نمي توانند جز به چيزهای بزرگ �کر کنند و هميشه هم چيزی که تويشان تپانده مي شود آنقدر بزرگ است که پاره شان مي کند. آدم بايد ظر� خودش را بشناسد. سوراخ هرچقدر که گشاد باشد، باز هم چيز گنده تری پيدا مي شود که تويش بشود ترکاند.
حالا که �کرش را مي کنم، مي بينم خيلي هم مرا ا�سون کرده بوده با آن چشمهايش و اينکه دلم برايش مي سوخته احتمالا چيزيست که من برای دلخوشکنکم توی ذهنم جا داده ام ولي از روزی که آن دختر - اول �کر مي کردم دختر است - آمد، برايتان مي گويم که چقدر همه چيز رنگش عوض شد و من چطور نتوانستم بوی شاش را تحمل کنم وقتي همه چيز همين بو را گر�ته بود و خيلي بدتر ماندگي هم قاطي اش بود و نگاه های زخمي آهويي که دختر داشت قلب آدم را مي چلاند.

ادامه دارد...



يک کمي چوب جمع نمي کني ؟ مي خوام برات کباب درست کنم، کلمه کباب.




Sunday, June 08, 2003

ل�ما سَبَقتني ؟!


اينک مسيح عريان
بر صليب شکسته
چشمهايش به گلوله های آتش مي مانند
- ح�ره های ملتهبي خيره به ابديت -
و دستهايش �واره ايست با جوششي مدام
از هميشه ی تاريخ
بر دروازه ی انسان

اينک، مسيح عريان !
بار گناهت را من بر گرده مي کشم با نگاهت که مي کنم
و چشمهايم مي سوزد
از دستهايت ترديد زبانه مي کشد
و نگاهت بر ناسپاسي آشکاری خيره مانده
نه نه
من کسي نيستم که بخاطر تو شلاق پناهنده شوم
هيچوقت نمي توانم آنقدر دوستت بدارم که برايت گريه کنم

اينک مسيح عريان ؟
اين نرمای تن دست نخورده اش برای سنگ بهتر نبود؟

برو
چهره ات را بشويان
دخترکي در ملکوت آغوش گشوده
سينه های لب نخورده اش را برايت برهنه مي کند
اين الهه ی �احشگي، مادر حواست
اولين همسر معبودت پيش از شيطان
با او بياميز تا زمين که پر مي شود، بازگردی
به راستي شمايان وارثان زمينيد.




Saturday, June 07, 2003


من هم يکي مي خوام تا بيام تماشات که نبينيم و من ببينمت �قط و حر� نزنم، از همونا... دلت مي خواد بيای اينجا، با هم غيب بشيم ؟




Monday, June 02, 2003


« و تو آنگاه که مرا بشنوی، انکارم خواهي کرد.»




Saturday, May 31, 2003

از کلماتي که مال تو نبوده اند، هيچوقت نبوده اند، کلاژی مي سازی. درست وقتي نزديکت شدم، وقتي چشمهايت تباهي عرياني شد بر ابعاد من... خواستي غرق شوی و تزوير، رگه های ا�راطي دوست داشتني پوشالي، وقتي او شبحي بود با رامشي دور از دست، بر دستانت هويدا شد، در چشمهايت �واره مي گر�ت و لبانت حريص از پس بر آمدن آن، لحظه ی نابي آغشته به شور و شهوت که چون نمي شناسي اش، �قط چون نمي داندت، مهربان است.

کاندوم های باد کرده و کرمهای وول مي خورند با استعداد بودن که محو شده اند و دخترکي چهار ساله آن دور تر، خيلي آن دورتر، انگار که نيست يا هستي غبارگر�ته ای که دارد، اينطورش مي کند؛ که خود تويي و از خواب مي پری.
مادر... مادر.... - يادت مي آيد- چهار ساله بودم که ديدم پدر با تو چه کار مي کرد و آن جيغه ها، آن جيغه ها... و حالا سي هشت سال از آن چهارسالگي ات گذشته و آينه مي گويد از پس نخواستني آمدی که نتوانستند مهارت کنند، وقتي همه چيز تقصير پارگي چيزی بوده که مي خواسته تو را در نبودنت خ�ه بميراند و تو همان وقت از همان نط�ه که نشده بودی اين لجاجت آرام، اين آرامش مضمحل کننده ی ميراننده که سنگ را از شکل مي اندازد، با خودت داشته بودی. و حالا توی خوابت از چهار سالگي نشسته ای تماشای دريای کاندومهای باد شده ای را که برای تمام زنهای عالم بس بوده و مي داني که همه اش را برای تو کار بسته اند، خودآگاهي ناخواسته ای که در خواب مي �هماندت که آن دخترک تويي و آن کرمها نمايه ی نط�ه های نبسته ای که از پس نبودنشان نتوانسته اند بر بيايند يا �راتر حتي که بودشان از انسان همين به زود خ�گي خلاصه شده.
به ن�سهای بالا آورده ی پيکری نگاه مي کني در کنارت، با چشمهای بسته ای که هيچوقت انگار باز نبوده يا نمي تواند بشود، صورتکي جوانتر به اندازه ی هجده سال از خودت که آن چنان به ن�س ن�س مي اندازدت تا انگار کني بيست سالگي ات باز گشته در آغوش مردی که تمام نشده و تو را �قط برای آبستن کردن نمي خواهد تا پسری برايش بياوری که پيرمرد، يدک کشي برای سنگيني اسمي که مايه ی تبخترش بوده اين همه سال، داشته باشد برای بعدی که مرده و پيرمرد مرد بي پسری که برايش بياوری يا وارثي جز تو.
پول �احشه ات مي کند. آنقدر گشتي، گشتي دنبال چيزی که نبود تا رسيدی که خودت بسازی اش از پسری، مردی برای خودت و تماشايت که توی همه ی آن همه که ديده بودی، نبود: سراپا توحشي ا�روخته به مهر با بوسه هايي آتش بر آنچه ارزاني اش کرده ای، زانو �رسوده در برابر بت بزرگ.

« مي روم تا گور خالي که بخوابم، بخوابم تا يادم نيايد ديشب که خواب غرق شده بودی ديدم و بوی سيگار و سيب مي آمد و کشتي های زنگيده به تاريخ نشسته. امروز اگر به پای خودم نيامده ام تو مرا آورده ای لابد از توی خواب ديشب تا اينجا که سوار مانده تا بشوم بروم حرم مطهر نه، گور خالي. اينها که اينطور مي ريزند تند و تند از واگنها بيرون با گامهای شتاب، مي خواهند بروند برسند کجا؟ من هم بايد زودتر باشم هي توی همه ی اين ايستگاه ها پياده نشوم، بنويسم برای تو که آن تو بوی عرق مرد تن مي آيد و يکطوری به آدم نگاه مي کنند که شبيه آنها نيستم انگار و بوی �لس مانده مي آيد از ک� ت� ريخته ی آن زن با سياهي چروکيده ی صورتش و هر روز دخترکي که مي آيد برای « بخريد. بخريد...» و خواهش مي ريزد توی چشمهايش ياد خودم مي ا�تم که ريخته بودم اينطور تمنای تو را توی نگاهم که مي ر�تي تا... ترنج مهربانو. »

نگاهش که مي کردی، خواهش مي شدی، گر مي گر�تي و حسادت خوره ای مي شد تا سخاوتت را بپوکاند. چطور يقينت بازآمد که او همانيست که مي خواهي اش با نگاه بره ای که داشت، معصوم و دستهايي که مي توانست قلم به دست گر�ته بيشتر نباشد تا حالا، �قط ؟!
آن کينه ی ديرينه از رجوليت آنطور که حيوانوار چنگ مي زدی پشم تن همه ی آنها را که خوابيدگي کنارت را يکشب و نه بيشتر مي توانستند تاب آورند، مهر سيالي شده هر دم ا�زون برای دادن و دادن به پسرکي که ندانسته خواسته اي اش.
او گريه مي کرد. مرد که گريه مي کند نديده بودی تو خيابان راه ا�تاده باشد، دور؛ توی آن همه سرد که اشک قنديل مي شود روی گونه و ن�همد حتي زني کوچه به کوچه مي پايدش با ماشين تعقيبش مي کند و باور نکردی که ن�هميده ولي بر� مي آمد و اشک مي آمد روی سرخي کبود لبش. تمام عين چهار ساعت را دنبالش ر�تي با ماشين از �اصله ای که نمي توانست ب�همد، ماتت برده بود و دلت تنگ مي شد تير مي کشيد قلبت. ياد پيرمرد مي ا�تادی از آن همه مرد؛ که �قط او مانده توی دوران ذهنت با عضلات مچاله اش و استخوانهای تکيده اش و پدرت را يادت مي آيد که مي خنديد تو را که مي داد به او. تا جلوی خانه ای با در بزرگي توی دزاشيب، کوچه ای که رنگش سبز بود و حياط بزرگش، او را در خود مکيد. تو برای دامي �کر مي کردی خيلي بيشتر از همخوابگي با چشمهای عسلي ات و اين بازی جديدی بود برای کشاندن او به خانه ای به همان بزرگي که تو را حبس مي کرد که ديگر سرت، هوش و حواست نبود جز به اندام دست نخورده ی او و لبهای شهواني خواستني اش با چشمهای آهويش و قلبي رام نشده يا لااقل اينطور مي خواستي که نشده باشد يا تو مي توانستي آنقدر يکجوری باشي که حتي عاشق که اگر باشد که از آش�تگي اش پيدا بوده بود، مهرت را بدهي به او تا او هم که قلبش را مي دهد به ديگری تماشا کني خودت را �واريده؛ ولي اين را مطمئن بودی که مادری نمي خواهي بکني برای هرکه.

« از ديروز ر�تنت تا امروز باريده باران آسمان، اشک از چشم خدايچه های آويزان در ه�ت آسمان بي ستاره خاموش اين شبهای از سپس هم مي آيند بدون دلگرمي کلامي يا نگاهي �قط با �رسايش تن تو در تمنای او. من تماشا مي کنم ات دستهای بالش شده را زير سر او، س�يدی بر� آرزوی من است دستهای تو و چشمهايـت توی چشمهای او، با اسارت بندی من توی قرنيه ات چکار کردی که او هم دارد خودش را تماشا مي کند تو سياهي مردمکهايت و نمي بيند من را حک شده روی شبکيه ای که دريا مي بيند من را مي بيند، موج. ماه را مي بيند من را مي بيند، نقره داغ. و من حق ندارم، نه نبايد داد بزنم بشنوی پس مي روم، مي روم تا گور خالي و شمع روشن مي کنم قبلش برای خودم، مي خوابم تويش.
اينجا مي شود همينطور نشسته توی چشمهای اين همه خيره شوی و مطمئن باشي خودت را کشانده ای به ميانه ی خاطره ای از بودني کمرنگ توی لحظه ای و با چشمهايت داد بزني من حيراني ام را مهرپيچ مي کنم برای شما آقا! که دستان کل�تتان بي قواره ترين ظرا�ت دنيا را دارد و شما که مي خنديد تا هراستان را پشت اين قهقهه پنهان کنيد، ازين همه آدم من هم مي ترسم و نگاهتان مي کنم، تقصير من نيست که توی خرداد باران مي آيد توی مترو روی صورت من. آن دختر را با ا�سردگي ابدی ای روی زير کرم پودری که به صورتش ماليده را تماشا نمي کنم ياد تو بيا�تم که حالا دريا آبيست، و سردت است و من نيستم، هيچوقت نيستم دستهايم را حلقه ی لرزيدنت کنم که خودت را منقبض کني بکشاني بيرون از هيجان من و صورتت را گم کني توی دستهات، هراس نبودنم که لحظه را به زهر مي نشاني.»

تا بخواهد خودش را پيدا کند شير را باز کرده ای آب، يخ روی يکبارگي اش پاشيده مي شود، گونه هاش و کرخي لرزه آوری که حس نمي کند عرياني تن تو را توی آغوش خودش و شايد تو ب�همي، ب�همي دارد به چيزی �کر مي کند که چي مي تواند باشد و خودت را مي گذاری جايش تا ببيني به ذهنت مي آيد که تشويش خوابهای هر شبه ات اين بلا را سر همراهي مي آورد که بودنت را توانسته تاب بياورد، چهار سال. که بهترين ساعتهای عمرش را باشد کنار زني ناگاه پيدا شده از غبار کوچه های گم گشتگي اش؟ و مطمئن مي شوی که نه. سبعيتت گل مي اندازد تا دست بياندازی به عرياني ناخواسته اش با شهوتي خاموش تا تو خودت به قليانش بياوری و اين نگاه های بي رنگش دستهايت را وحشي تر به موهايش قلاب مي کند تا آب سرد يا گرمای غربت اين لحظه ببردت از ياد آش�تگي دريای بي کرانه ی خوابت و چهارسالگي سوزانده ات که هرگز يادت ديگر نماند برای آنچه ديده بودی چه بهايي بايد بپردازی که آن پير از کمر ا�تاده بشود هميشه ی خواستنت و ن�رينهايت برای بميرد.
اين همان چرخه ايست که هميشه بوده، اين را من مي گويم که تماشا مي کنم ات. تو همان کاری را مي کني که با خودت شده و اين پسر شايد توی چهار سالگي اش اشک مادرش را ديده باشد برای مرگ پدری که يادش نمي آيد و آن مردی که جای پدرش را گر�ته، حالا کشانده اش اينجا، کنار تويي که هم اندازه ی مادرش هستي و شايد ديگر نباشي وقتي که او هم اين را تکرار مي کند و مي گويم همه ی اينها بايد باشد تا يکن�ر که بيايد اين تسلسل را پاره کند.

« - خيلي مي پرسم از خودم ترنج چيست يا چه بايد باشد، هيچکس برايم نگ�ته و من خودم هم نديده ام.
بوی بهارنارنج حالا ديگر تمام شده و بوی ليمو، شکو�ه اش هم ديگر نمي آيد. نمور بوی رطوبت مي آيد و شب و اين همه ابر، هميشه اينجا ابر هست.
من هم نديده ام اما شنيده بودم خيلي کوچکتر که بودم – ديدی آن مرد دارد نگاهمان مي کند، با آن بوی سير از دهانش مي آيد تا اينجا! چقدر بوی شب اينجا را دوست دارم وقتي با موهای تو قاطي مي شود اگر آن مرد نبود ولي. – شبيه نارنج يعني يکطوری که انگار خواهر و برادر باشند، مي ماند مهربانو، ترنج. من اين را گ�تم وقتي خسته بودی داشتي مي خواستي بگويي برويم بخوابيم به او که برق چشمهايم زد تا اين يعني شايد با من بيايي برويم ستاره تماشای کنار دريا ولي اگر با او بخوابي... اگر با او بخوابي... اينها را برای خودم مي گويم تا حل کنم توی خودم که من تصويرم، قاب روی ديوار قلبت ونه بيشتر. ولي چرا غروب که مي شود دريا مي شود خون ؟! و من تا صبح بيدار ماندم تا دريای خون صبحش را هم ببينم و شن سرد بود، نسيم سرد بود ساحل. آب سرد بود و من عرق مي کردم! اينجا پشه هايش خون مي مکند، اذيت مي شوی، طوريکه ن�همي بيدار مي مانم تا روی گونه هايـت ننيشنند که �ردا پ� کرده باشي، سرخ.
اين ه�تمين ايستگاه هم تمام دارد مي شود چون صدای واضح قطار بعدی مي آيد و من بايد بروم حالا بايستم توی درندگي نگاه ها. توی هر ايستگاه پياده شدن، نشستن، نوشتن و مرور کردن نگاه ها، شايد برای خودم را گول مي زنم است تا ديرتر برسم خيلي به آن گور خالي. مي خواهم خواب ديشبم را که ديدم آنطور که بوده بود ننويسم و اينطور که بنويسم، يعني �رقي مي کند؟؟ »

نه، �رقي نمي کند.




Friday, May 30, 2003

از �رج نوباوگان گر مي گويند
از ابتذال من است که مي گويند...




Tuesday, May 27, 2003

ازدحام کوچه های خالي

دلتنگي... دلتنگي. دلتنگي..




Sunday, May 25, 2003

آبي...
سياه....
ترازو....
چشمهايت. چشمهايت. چشمهايت.

پنجره خوب است. ديوار بد است. �ردا دوباره همان ديروز مي شود هوا. باز کن اش. و پوسترها، پوسترها را مي کنيم. سينه ام زخم شده، مي سوزد.
Ú¯Ù„ خوب است. گلخانه خوب است. آقاهه مهربان است. من مي خواهم Ú¯Ù„ داشته باشم. نه نمي خواهم Ú¯Ù„ بÙ�روشم. پشت ميله های پنجره ام Ú¯Ù„ گذاشته، مادر. مادر، خوب است. ميله بد است. مادر پشت ميله بد است.
لالايي خوب است. با چشم باز لاليدن خوب نيست. چشمهای تو را خواب ديدن خوب است. Ù�قط خواب ديدن خوب نيست. هميشه خواب ديدن ات خوب است، بيدار شدن نبودنت خوب نيست.
پنجره بازش خوب است. ديوار خرابش خوب است. پنج شنبه متع�ن است. متع�ن خوب نيست. جمعه بد است. شب بدون تو سرد است. شب بد است. بدون تو بد است. روز بد است. �ردا بد است.
باد خوب است. کنار دريا باد مي آيد، خوب است. موهايت را مي پيچد، خوب است. روسری خوب نيست. مقنعه بد است.
دستهايت خوب است. چشمهايت خوب است. با تو خوب است. پنجره خوب است. کوچه خوب است. ديوار بد است. ديوار بد است. ديوار بد است...




Friday, May 23, 2003

اين بوی قاعدگي.....
بوی قاعدگي......
بوی قاعدگي...
بگو
بگو کي
کي تمام مي شود ؟




Thursday, May 22, 2003

چشمهايي به دستهای تو
گوشهايي به ضربان من
و نغمه هايي برای نگذارند.... نگذارند.... نگذارند......
من به انتظارم ايمنم، به �رسايشي متع�ن
و تو برای ن�رين
به من �کر مي کني
به هنوز من.

چشمهايي به اشکهای من
دستهايي به انتحار تو
و قهقهه هايي برای مي گدازند.... مي گدازند..... مي گدازند.......




Wednesday, May 21, 2003

غ...ربت.
با چمداني خالي برای بر نگشتن
و خاطره ی بهم محو شدن
وقتي با...ران...بار....ان....باران.....




Tuesday, May 20, 2003

<< مهبط >>

" حالا که چهار سال از آن چهار سال گذشته، هنوز ارمغان تمام نشده با آن همه خون که از بعد از آن تيرباران �واريده از جای بوسه های من يا گلوله !
شنيدم يکي از هم تيمي هايش برايم گ�ت يک کاری کرد که گير بيا�تد. اينها را تازگيها �هميده ام. به ارمغان، بالادستيها گ�ته اند که شک کرده اند. همان د�ترک را که چهارسال قبل ترش ارمغان را ارمغان آورده بودم، پيدا کردم تازه بعد از چهار سال از آن آبان که کشتندش. خودش ننوشته که شک کرده اند به و�اداري اش يا اينکه جاسوسي شان را کرده. خيلي ات�اقي آن زن را ديدم که با ارمغان توی يک خانه بودند و نمي دانم چطور قصر در ر�ته بود يا از توابين بود. مي گ�ت مي خواستند سر به نيستش کنند، ارمغان �هميد قبلش. گ�ت وقتي گر�ته بوده اندش هم زبان باز نکرده پس چرا شک کرده بودند به ارمغان. مي گ�ت ما هيچوقت ن�هميديم چون از ارمغان پايينتر بوده رده اش و بعد از اعدام هم هيچ اطلاعاتي ازش توی سازمان نبوده. لابد توی صورت من چيزی بود که شرمنده شد از اين حر�ها و عذرخواهي کرد و من دور چشمم گود ا�تاد. گ�ت حتما يک ن�ر توی تشکيلات با ارمغان مشکل داشته يا... ارمغان توی همان د�تر نوشته با جوهری بن�ش که اولها نمي توانستم بخوانم و بعد يادم داده بود و برای من نوشته بود.

« تو ن�هميدی يعني که من به کثا�ت اينها تن نمي دهم ؟ حالا خيلي دير است که بخواهم خودم را بکشم ازين باتلاقي که تو را هم کشيده ام تويش، بيرون.
توی همه ی اين مدت همان ارمغان توی دانشکده بوده ام اينجا هم که به کسي روی خوش نشان نداد، جز به تو. شايد حق با تو بوده که همه ی اينها لباسهای تازه ايست به قامت قدرت که حالا مطمئنم. اما اين راه، مسير يکطر�ه ايست که هيچ گريزگاهي هم ندارد، جز.
از ناخنهای من که مي پرستي، خون خيلي هايي مي چکد، همين مردم بوده اند که من به خاطرشان آمدم توی اين بازيها. اگر نبودی خيلي وقت پيش خودم را يکطوری سر به نيست مي کردم، اما. چرا تو؟ خيلي �کر کرده ام.
مي داني از همان اولها يکي از بچه های اينجا که آنوقتها خيلي خجالتي و ساده بود، به من مي خواست نزديک تر شود؛ اخلاق من را که مي داني، نگذاشتم و اين توی دلش مانده بود، عقده که بخواباندم، تا حالا که بالاتر از من است و دستورش وحي منزل است و من ر�تم توی اتاقش، اما.
اينها از همه چيز ما خبر دارند، از روابط و خانواده هامان. برای من ساخته که جاسوسي کرده ام و خبر برده ام و مدرک هم در آورده که اعتماد سازمان از من گر�ته شده. برای اثبات و�اداري ام يکراه دارم که تازه ماموريت اش را به من داده اند و گرنه. نمي داني چه شکنجه ها مي کنند يا چطور زجرکش مي کنند آدم را، مثل گربه که سوسک مي گيرد. من بايد کسي را ترور کنم با دستهای خودم که تويي.
آن يکطور ديگر بودنت. آن بي خيالي آبستنت. آن چشمهای آرامش دريای مهرت، دستهای بي قراری تسکينت. همه ی اينها، همه ی اينها بوده که خودم را تسليم تسليم تو مي کردم. حالا بين تو و خودم، تو را مي خواهم که مي دانم مي تواني مرا توی خودت نميراني و اعترا�های خاموشم را با خون مي سپارم به هميشه.
ديگر کار از کار گذشته. چشمهايم را مي بندم وقتي گلوله های به سينه نشانه گر�ته شان در راهند و به چشمهای تو مي انديشم، به دريا.
تنها نمان.
ارمغان تو »

اين رزهای کبود را توی همان بوی اودکلن خوابانده ام، عطيه که اينجا لای اين برگها بمانند، بمانند. نمي دانم شايد که ندهم اينها را بخواني يا بياندازمشان توی آب. باران بوی ارمغان مي دهد عطيه، بوی آبان. مرا ببخش عطيه، مرا ببخش.

آبان شصت و يک. "

نيمي پر شده ساعت شني نيمش خالي. شبح را مي بيني ديگر زير آن همه شن؟ يا دستهای التماسش را؟ استوانه را برگرداني �قط، همه چيز آغازيدن مي گيرد.
ورقها را بو مي کشي. به چشمهايت مي مالي شان. خودت هم نمي داني چرا و يادت مي آيد آبان آن سال عطيه توی بيمارستان بوده و درد زا بوده و تو را مي آورده بوده.
رد اشکش را مي بيني روی خطوط کهنه و جوهر بن�ش ا�شان شده و �کر مي کني اشکهای عطيه بوده بوده يا او؟ هنوز نرسيده ای به ميدان و هيچوقت نمي رسي. چشمت را که مي بندی، از دستت که رها مي شود، صدای شکا� هوا را مي شنوی انگار تا برسد به آب سياه جوی بزرگ و بوی رز کبود توی تلخي خوابانده، هوا را پر مي کند.

ارديبهشت هشتاد و دو




Monday, May 19, 2003

<< مهبط >>

" آنقدر غرور خودم را داشتم که نشکنم پيش پايش که ببردم آنجا. ولي ته ته های جايي که آدم خودش مي شود، خواهشم سوسو مي زد که ببردم و يکجوری مي خواستم ارمغان را که آنجا هم با من باشد و اين شايد خيلي خودخواهي بوده باشد يا همه همين اند و همين اش بد بود که اين مثل همه نخواستن بودن من ساکتم مي کرد و تازه من اگر هم قاطي کثا�ت کاريهاشان که مي شدم، در رده ی او نبودم که با هم باشيم. کاش جرأت مي کردم بپرسم ازش که چه کار مي کنند و اين حر�ها که من شنيده ام راست است؟ ولي آدم اينطور است که همه چيزش را رو نمي کند پيش خودش حتي، چه رسد به ارمغان يا من اينطور بودم – اما حالا که مي نويسم "عطيه" همه ام را مي خواهم بدهم به تو بدون هيچ استتاری و اينکه همه ام را بداني نمي ترساندم، آرامم مي کند. –
او مي �هميد. از چشمهايش مي توانستم مطمئن باشم که �قط نگاهم که مي کند، همه چيز را مي خواند و اين بود تا داد زدم:
من چه دارم که رها نمي کني ام ؟
خودم را از بازوان برهنه اش مي رهاندم داد مي زدم و از عرياني و خشمم شرم مي کردم و دادم بلند تر مي شد:
من خيلي چيزها مي شنوم، شماها نمي توانيد سرتان را بکنيد توی بر� و هرکاری مي خواهيد بکنيد. چرا به من نمي گويي چه مي خواهي يا چه کار مي تواني بکني ؟
انحنای گونه اش توی سيگاری که روشن کرده بود، نورش، سايه ای بزرگتر روی ديوار بالای تخت انداخته بود و موهای بلند آويخته اش حالتي مي داد که انگار دارد قهقهه مي زند، به چهره اش و نگاهم نمي کرد.
: ازين کوچک کردن من چه لذت مي بری ؟
خشم رعشه ای شد تا اشک، که داغ مي چکيد بر سينه ام و نمي خواستم ببينم اش يا ديگر آنجا باشد يا نوازشم کند يا بروم دستهايم را دور گردنش حلقه کنم آنقدر ب�شارم تا... و او خودش همين را مي خواهد و اين هراس من، اين هراس من اگر نبوده بود... ولي من مي توانم تو را، عطيه، توی آغوشم که باشي، لبت روی لبهايم يا دستم روی هر کجايت، با آن خنجر بدرم سينه ات را آنقدر که دوستت دارم و بعد بسوزانم ات. "
يادت مي آيد هيچوقت صدايش را بلند نمي کند. يادت مي آيد هيچوقت خشمش نمي گيرد. يادت مي آيد هيچوقت �حش نشنيده ای. يادت مي آيد چه نگاه هايي که به مادرت مي کرده. يادت مي آيد اين روزها طوری نگاهش کرده ای انگار خيلي سنگين تر از آنيست که تو مي ديدی اش و چقدر چشمهايش گيراتر شده بوده که نديده بودی و تلالوئي تازه انگار ديده باشي، کش� کرده ای توی چهره اش و لبخندش خيلي هم تلخ نيست، ولي هست.
مي گذاری باران بشويدت تا مي خواهي برسي به بالايي که کسي نباشد و شب باشد و مهتاب نباشد و باد باشد و سردت که شود، بلرزی و عطيه و ارمغان يادت برود، �قط او بماند که سايه ی هر دويشان روی ابوهتش هست. جاييکه آتش بشود روشن کني و مردواره توی چشمهای هم خيره شويد، نه مثل تا حالا که خيلي سبع تر. تا سرخ آتش را تماشا کني توی قرنيه اش که شبيه همه ی آنهاست و چهره ی شکسته اش را توی پشت آتش ببيني و بوی سوخته ی عطيه را بکشاني توی خودت که اين نيست و اين مرد، پدرت، خيلي بيشتر عطيه مادرش بوده تا تو.

" توی دانشکده با آن عينک آ�تابي به اندازه ی صورتش دختری بود شلوار جين مي پوشيد با بلوز، هميشه موهای بلند سياه که مي ريخت دور تا دورش تا يک وجب بيشتر پايينتر از شانه هاش و صورت استخواني کشيده با چونه ای کوتاه و ابروهای با انحنايي منحصر و برآمدگي پيشاني اش و اندامي دل لرزاننده.
من هم مثل خيلي ها دلم مي خواست داشته باشم اش. ولي آنطور که دور از دسترس باشم را بيشتر دوست داشتم، حتي او را از دست بدهم که البته خيلي به هيچکس پا نمي داد و اين خواستني ترش مي کرد. اين بي ت�اوتي خود من يکطور پيچيدگي مي انداخت توی نگاه هايمان. و دو سال گذشته بود بدون کلمه ای که بين ما باشد يا هرچه جز نگاه های دزدانه ی بي ت�اوتي و من هيچ دوستي نداشتم بعد از آن مدت، خيلي مثل او. توی هيچ گروهي نبودم يا جرياني که بشوم انگشت نما و نمي �هميدم، وقتي اغلب از همه چهار سال بزرگتر بودم يا بيشتر و دعوتهايشان همه را رد مي کردم آن اولها که بعد ديگر کاری به کارم نداشتند و لابد پيش خودشان هرچه مي خواستند بگويند، بگويند.
اينطور هم نبوده بود که �کرم را به خودش گر�ته باشد تا آنروز و اسمش را هم نمي دانستم يا يادم نمي ماند يا مي خواستم برايم مهم نباشد، �راموش مي کردم اش.
�کر مي کردم همه ی اين ايسم ها سرپوشي است برای روی بردگي نوع تازه ای تا انسان را کشانده بودند و اين حرکتها، جهتگيريهای نويني که ببردمان سمتي تا چپاول رنگ ديگر به خود گر�ته باشد که برساندمان به هميشه های تاريخ.
مي دانستم د�تر اوست آن توهای خودم و مي زدم خودم را به آن راه که نمي دانم تا يکجوری خودم را راضي کرده باشم که اگر نگاهکي تويش مي اندازم برای آن �هميدن است که اين برای کيست، جا مانده سر کلاس ! و �کر نمي کردم جز جزوه چيز ديگری باشد، اما بود. کلماتي نخواندني يا يکطوری که نشود خواند بود با رنگ جوهری بن�ش و جمله هايي از اين کتاب و آن کتاب انگار با خطي خواناتر، آبي و تکگويه هايي بوی جنون مي داد که يکي اش را يادم هرگز نمي توانم بگذارم برود: شما چهار ن�ر، شمايل سرخي را مي پاييد مدام که توی اين تکرار آنقدر بچرخيد تا انگار کنيد بيشتر شبيه هرکدامتان است نه هيچکس. ن�هميدني بود با ابهامي گيجه آور که هنوز هم ن�هميده ام اش. رنگهای جوهرهای مت�اوت با دستخطهايي مال يک ن�ر انگار نيست، اما جاهايي انحناهای حرو� طوری بود که مي شد �هميد يکي نوشته همه ی اينها را و توی ال�ها اين بيشتر معلوم بود و ميم و گردی لام ها و هلالي نون و قا�.
خيلي دلم مي خواست نمي ا�تاد آن نوشته ها دست من يا هيچوقت جا نگذاشته بودشان آنجا تا ن�همم ارمغان چه امضايي دارد يا چقدر آن آش�تگي من را هم مي کشاند به ژر�نای خودش.
مي توانستم �ردا تا مي آيد بياورم بگذارم جايي که مي نشست هميشه، د�ترک را و بروم، بروم. اما نه اين نبود مگر دو سال که من منتظر بودم تا بشود وقتي �رصتي دست بدهد تا نشانش بدهم خودم را و مهر خاموش ديرگاهي ام را به چشمهای آهو وحشي اش ؟ با خودم گ�تم و �ردايش نر�ته بودم تا به خودم آمدم، دانشکده. توی بي قراری برگها بيراهه بطالت مي ر�تم تا شب با وارونگي التهابش از انتظارم سر بياورد. مي خواستم کاری کرده باشم؛ لابلای آن د�تر مي شد چيزی بنويسم يا، اما ازين شکلهای بچه گانه ی ابراز مهر هميشه متن�ر بوده ام، عطيه مي داني و بايد راه مي ر�تم �کر مي کردم که باران گر�ت، آبان بود. رز دوست داشتم سرخ، يادم ا�تاد و پرپر کردم پره هايش را خواباندم توی بوی اودکلن هميشه ی تلخي که آن وقتها مي زدم. رنگ گلبرگهای تکيده، ديگر شد توی الکل و بويي گر�ته بود که هوا را پر مي کرد تا گذاشتم لای ورقها جاهاييکه بيشتر خوشم آمده بود و نمي دانم چرا بي آنکه حواسم بوده باشد، يا شايد هم بوده بود و مي خواستم به روی خودم نياورم، اشکهای بي قراری ام ريخت روی ورقه ها و جوهر، ا�شان شد بر س�يدی برگ.
�ردايش هم روز دانشگاه ر�تنم نبود ولي مي دانستم او مي آيد و خودم هم نمي دانستم از کجا مي دانم ! با دکتر ل کلاس داشت و اين را هم مي دانستم. پشت در ماندم تا که بيرون آمدند بعد از درس و نگاهش کردم، د�تر را توی دستش گذاشتم گ�تم – بي سلام ! – جا گذاشته بوديدش و اينکه زودتر نشد که بياورم اش گ�تم و خدانگهدار. "
دور را نگاه مي کني و نمي بيني جز شبحي از چيزی که نيست. ساعت شني... ساعت شني.... تا برسي به آن ميدان، اين پياده رو هست و آب از توی جوی بزرگ کناری اش، گند مي گذرد با برچسبهای کنده شده از روی بطريها و بوی شهرت با خاطره ی گذشتن. ياد خواب آن چند شب پيش ات مي ا�تي که خون بود اين گنداب که مي رود توی بي مکاني جويها و از شير آب هم خون آمده بود توی خوابت که باز کرده بودی اش و جای هرچه خودت هم خون د�ع کرده بودی. چشمت را مي بندی باز مي کني، پلک زده ای و ايـنجا باز شده همان گذرگاه هميشه ی آدمها از کنار هم بي هيچ که بخواهند بدانند از مچالگي شان يا بگويند به هم که چه باران قشنگي. ساعت شني... ساعت شني.... شبحي که رنگش پر مي شود و دستهايش بي قرار تمنا مي پراکنند.
آبان، باران. عطيه، ارمغان. اين تجانس، اين تراد�. کلمات غارتگران بي چون زندگي اند. �کرت مي رود جاييکه خودت شايد همه ی اين ها را ساخته باشي يا زيسته ای و سردت مي شود. باران غور کرده تا کجاهايت. تراوش سردی روی گونه هايت با داغي اشکت قاطي شده، مي خنداندت.

...ادامه دارد...




Sunday, May 18, 2003

<< مهبط >>

" و صدای گلوله توی گوش من مي آمد، با آنکه هرگز نشنيده بودم و گم شده بودم. يا سايه ی طناب دار مي آمد توی ذهنم و لرزشي در زانوانم که مي ا�تاد و �کر مي کردم کجا دارم مي روم که مهم نبود. انگار باران مي خواست بگيرد يا گر�ته بود و آن همه چنار بلند و همه چيز از آبان آغاز شده بود. آنوقت يادم آمد که ارمغان من همانيست که توی خانه ی دايي اينها ديده بودم اش و اينکه چرا يادم مانده آبان بوده مال باران است، لابد.
ن�هميدني بود اينها هميشه برای من، داد مي زدم و مي لرزيد؛ مي گ�تم: شايد �کر کرده ای مي تواني چيزی را عوض کني که هزار سال به اينجا کشاندتمان، سيگار روشن مي کرد و رعشه ی خ�ي� دستهايش را پنهان مي خواست بکند از من و احساس مي کردم چطور مي خزد توی خودش و دور مي شد و بايد ن�هميدنم را نگه مي داشتم برای خودم، �هميدم. او کار خودش را مي کرد و من �اصله مان را نبايد بيشتر کنم و خلاء بين تجربه های گسسته مان از بودن را با �شردن بدنهامان به هم پر مي خواستيم بکنيم که حالا من صدای تير مي آيد توی گوشم يا خون شتک بسته روی طره اش.... "
مابين آن همه کتاب و جزوه با آن تارهای تنيده رويشان و خاک نشسته چرا دستت مي رسد به د�ترچه ای کوچک معلوم نيست جلدش رنگ چيست و باز مي کني اش بال خشک شده بود مال پروانه يا گلبرگ رزی کبود که ديدی ردش را و پوسيدگي اش مانده بود توی هميشه ی آن کاغذها که بعد �هميدی چه بوده و اينطور نازک شده ای با اثری يا ردی اشکت مي ريزد توی ح�ره های وجودت يا سر ريز مي شود و اين تلاقي آبان با آبان و باران با باران، مي رساندت به کوچه هايي که هرگز نديده ای با شيبهای تند و تنديسهايي محو از پنجره هايي هميشه.
ساکت مي شوی باز. پيراهنت را بوی دود مي دهد انگار مي کني و آن ته های ماندگي ات از خودت زارت مي گيرد، مي خندی و لبهایت را مي لمسي و �کر مي کني نور، اينجا اگر نور بود حتما خودت را پيدا مي کردی يا اينجا را. مي سپاري ات به صدا و کلمه و مي روی و يقينت باز مي آيد که پيدا مي کني اش ولي نمي خواهي به خودت بقبولاني که اوست و اين عذابت مي دهد. اينکه هميشه ستون �قراتش خميده بوده عذابت داده و حالا ...


" دلم مي خواست تو را نديده بودم تا... سرش را گر�تم ميان دستم که بگويم و يکچيزی قوي تر از خودم پيدا کرده بودم تويش انگار؛ که نمي توانستم بگويم و اين برانگيخته ترم مي کرد که باور کنم چيزی در او هست مقتدرتر از هرچه و حضوری مصرانه تر از همه چيز که هضم اش نمي کردم و خود او هم نمي توانست که من برای چه آن کار را نمي کنم و يک چيز مشترک بود عطيه، بين من و او که بين تو و من نمي تواند باشد. او زندگي مي کرد برای مرگ و من مي مردم برای زندگي و تو مي ميری برای زندگي ای که منم !
از زندان نترسيدن يا اعدام کاری ندارد و اينکه اين حر� است. ولي يکچيزی که آدم برای آن بميرد که ارزشش را داشته باشد نبود و جواب سوال من هميشه سکوت ارمغان بود و نيشخندهای عصبي اش.
- من را نمي بری با خودت توی اين نشستها، چرا ؟
- خطر که دارد هيچ، من اجازه ندارم کسي با خودم ببرم.
و اين دروغ توی چشمهايش برقي مي شد، ارمغان و يکطوری مي شد که مي ترسيدم، انگار از چيزی مي گر�ت يا نمي دانم که چه روابطي داشته توی آن گروه و اينکه من خيلي چيزها مي شنيدم که اينها چينين و چنان اند با هم و هيچوقت هم نمي توانستم مطمئن باشم توی ميتينگها و شبها که نمي ر�ت خانه و پيش من هم نبود، چه کارها مي کرد و �کر مي کردم اين هم جزئي از آرمانيست که مي خواهند و خودم را به اين �کر که او خودش اين را خواسته برمي گرداندم سمتي که او بود. "
اين جنگي که در تو گر�ته برای نپذير�تن او که اينطور بوده از بتي که تو ساخته بودي اش مي �شاردت. آن آرامش اجتناب نکردني در آماج همه ی اينها بوده حالا که مي داني و همه ی سکوت آن همه اش پوشالي که بوده و نگاههای بي رمق عطيه را يادت مي آيد و چرا بي مادر شدی وقتي سي و پنج سالش تمام نشده بود، مرد مادرت عطيه. مي ترسي، مي ترسي شايد نوشته باشد از عطيه هم چيزی و تو نمي داني و نمي خواهي نه نمي خواهي بداني و اين کا�ي نيست.
باد بازی اش گر�ته. ياد شب که مي ا�تي مي لرزی. مستقيم ترين نگاهي که توی چشمت مي ا�تد، نمي بيندت و لحظه ات را برشي نيست جز تلنباری ای که خرد مي کندت. خودت را �کر مي کني جای او، پشتت مي سوزد و ن�ست ته حنجره ات دل مي کند. چرا چند بار اينها را که خواندی هنوز غبار مي ماند توی سرت و ياد از گذشته مي گ�ته مي ا�تي که هميشه از مه مي گ�ته و هميشه چيزی که مي گ�ته از شمال بوده و جنگل و دريا و مه؛ ولي هيچوقت نبوده اينها و نمي تواني ب�همي که چرا از تو نگ�ته نگه داشته بوده و خودت را نمي تواني بگذاری جايش. يا آن احترام مهرآميز همه ی اين سالها را �کر مي کني مي تواني باز هم داشته باشي اش ؟ يا اين چند روز چطور نگاهش کرده ای ؟! و يادت نمي آيد.

...ادامه دارد...




Saturday, May 17, 2003

طعم خاک...
طعم خاک......
دهانت را پر کرده اند
و بازوانت که مي پرستيدم.
چشمهای مهربانيت حالا
ح�ره های دريده ايست با �وارشي به درون
و لبهايت سخاوتيست از دست شده.

طعم خاک...
طعم خاک......




Friday, May 16, 2003

<< مهبط >>

انگارکي آسمان سياهتر بوده بوده از هميشه و باد مي وزيده توی گوشهايت، سردی ابدی ای مي پيچيده تا تو جمجمه ات که سوز برداشته بوده �کر کني گم شده ای يا گمت کرده شهر سراسيمگي هميشه های قهقهه های مي آيد توی گوش آدم با آن همه ديوارهای بلند و زنهای پيچيده توی کلا�چه های سياهي، غارغارو با دهان پر از ک� و پستانهای برآمده، بچه بغل جلو مي آيند، دستي پيش مي گيرند و تو ت� داری توی دهانت برای آنکه... که آخر اين کثا�ت را حامله کرده بايد باشد ؟ با خودت مي گويي و اين را هم باد يادت مي برد تا دستت را توی جيبت مي کني مطمئن مي شوی همه اش همانجا هست که بايد باشد و آن کلمات، آن کلمات بوی خيسي مي دهند. روی کاغذ زرد رگه های کبود رزی مانده توی جاجای پوسيدگي و تو باور نمي کني آن همه تلاش که کرده باشد تا امروز خطش آن خط نيست و آن خميدگي کهنه ی �قراتش يادت مي آيد و باد هو هو مي زند توی تيرکهای برق اينجا که کجاست ؟

" من لابد مي نويسم که تو بداني عطيه، که بايد برايت بگويم توی چشمهايت نگاه کنم بگويم، آخر چه را چطور برايت بگويم پس بنويسم. حالا اين قلم توی دست من مي رقصد که شايد بخواني يا اصلا مي نويسم که يادم برود يا د�ن کنم خودم را جايي که من، تو زاده بشود، يعني آنيکه برای تو باشد نه هميشه همه اش من او باشم با تو که هستم و تو �کر کني من منم وقتيکه او هم نيستم، خودم هم نيستم، تو هم نيستم. اين مغز سخت من است که خودم را مي دراند توی لجگونه های ا�راطي با خودم که او را يادم بياورد چطور دادمش به باد که برای خودم نگه اش ندارم و من تو را دوست دارم عطيه که بماني پيش من، برای من بشوی. نه آنکه نتوانم ات نگه بدارم چون گلي اگر بچينم تمام مي شوی و همه بايد بيايند مگر نه که گل تماشا کنند و من نمي خواستم اش برای خودم همه اش را نگه بدارم... "
اينکه اينطور بگردی پيدا کني که بوده مي خواسته از چي حر� بزند مي نوشته اينها را برای که، که عطيه خود مادرت بوده و پس عاشقکي داشته، جوانکي بوده شايد يا مثلا کي اينطور مي نوشته و اينها اينجا؟! چرا اين همه زيبايي باکره د�ن شده بايد باشد توی نمور تاريک انبار آن خانه و گوشه هايش را خورده باشند و آن بوی �ضله ی موش هنوز هم ششهايت را پر مي کند همه جا که مي آيد تا عقت مي گيرد و نمي تواني بالا نياوری سه روز را که چيزی نخورده ای. يا چرا �کر مي کني خودت اينها را نوشته ای توی بيست سال قبل، حالا پيدا کرده ای شان؛ هنوز که چند سال مگر از بيست سالگي ات نشده !
اين نيرويي که توی پاهايت هست که مي کشاندت توی سياهي بي مهتاب گم شده ستاره توی دود همه ی اين ويراني تيره آهن ها و آجر، از کجا مي آيد ؟ و داری آخرش به کجا برمي گردی يا...

" خيلي ساده بود عطيه، باورم نمي کني ؟ من نمي دانستم همانيست که خيلي وقت ترها پيش، وقتي مدرسه نر�ته بودم، بازی مي کرديم با هم توی باغ دايي اينها. انگار مال همسايه بود يا مال دوست زن دايي بود يا اصلا آن وقت ها کاريم نبود کيست. اما نگاهش سرخم مي کرد، کوچک که بودم حتي و �قط همان يکبار بود توی خانه ی دايي اينها که چند حتي شايد نشد ده دقيقه که يادم مانده و او ر�ت که صدايش مي کردند ارمغان. و گريه مي کرد مي ر�ت دستش را مي کشيد آن زن که نمي دانم که اش بود و او مي خواست هنوز بازی کنيم با هم يا نمي دانم چه بود که من هم بغض کردم. يادم آمد يکروز که هميشه بعد از آن، يادم بوده آن تصوير از در کشان کشان بيرون بردنش با آن لباس صورتي اش و اشک�واره اش. و آنروز آبان بود و آبانها آن موقع ها آنقدر سردتر بود و من برگهای بزرگ چنار توی حياط باغ را خوب يادم مانده و حوض پر از ماهي، بزرگ را با زردبرگ های شناور تويش و سنگ ک� را هم که پوشيده ی نمناکي آبان بود و برگ و نارنجي و زرد و بوی کهنگي محسوسي هميشه توی آن خانه مي آمده و �لاکت خاکسترگونه ای که بر نما نشسته بوده، هميشه انگار همانطور بوده که بوده و من چه خوب همه ی اينها که يادم مانده برای ارمغان بود که آنجا بوده لابد، بعدا که با خودم �کری مي شدم. ولي چرا همه چيز دوباره تکرار بشود و سنگ�رشهای گوشه شکسته پر باشد باز از زردی آبان و باد ببرد ارمغان را ببرد. "
�راموش کرده ای اينطور نبوده ای پيشتر که جرياني را باز و باز بگذراني از سرت تا قدم که کجا گذاشته بودی را خاطره کني و آن شب چرا ر�ته بودی توی آن تاريکي مزمن و رطوبت لزج انبارک ؟ اين را هرچه بيشتر مي پرسيدی بيشتر يادت نمي آمد و �کر مي کردی اين روزها که بگذرد دوباره همه چيز رنگ همان بطالت را مي گيرد که داشته و تو بايد هي بچرخي بپلکي توی اين تازگي تا کهنه شود يا هي آنقدر تکرارش کني تا از معنا بيا�تد و صدايت مي لرزيده لابد اين را هم به خودت گ�ته ای و مگر سنگيني چه هست توی اين نامه ها يا اعترا�ها !!

.... ادامه دارد ....




Thursday, May 15, 2003

- دلم برای شاعر مرده چقدر تنگ شده -

ميان پنجره و باد التماس مي کردم
که آااااي... آاای.... آآی..... نرو
و اين حقيقت محزون
از امتداد بلندی که من بودم
به انعکاس سکوت تو حلق آويز است.




Wednesday, May 14, 2003

�ندک
راز شعله های آبي
و انعکاس خورشيدی شکسته
در چشمهای به سياهي نشسته.

مي تونم لمست کنم، اما کي هستم ؟ مي تونست لمسش کنه، اما پژمرده مي شد. مي تونست ولي بوش کنه؛ آره اين کار رو کرد. داری داد مي زني: نمي توني نه نمي توني. روت رو نبايد بکني اون طر� اين رو بگي و صدات گم بشه توی شيروونيهای که دوست نداريشون و اون نمي تونه، خودش خوب مي دونه که نمي تونه ولي من... يه جايي.... و بعد هارموني سبز.

صداهايي که شنيده نمي شوند و لبهايي که خسته. پنجمين در، پنجمين پنجره، پنجمين طبقه، پنجمين خانه، پنجمين کوچه، پنجمين راه، پنجمين شهر... پنج دقيقه تا پنجاه هزار بار ترديد. حضور، تپش مداومي است که تو را پشت صدا پنهان مي کند و ديوارها ارتعاشي خود ا�زون بر کلمه در طنيني ات مي نشانند که ساعت بايد از پنج گذشته باشد اما هنوز سه نشده و اين نشانه ی تلخي ست برای اينکه بگويي تو خودت بودی ؟؟ يا اينکه مي خواستي خودت باشي، خودت را در هاله ای مي غلتاند که شبح تو بود به بي خيالي و وهم ؟ و ترديد در هستي لحظه ای آغشته به او که سايه ای نبود يا صدا يا کلمه ترست را مي لرزاند از برای حقيقتي موزون با استعداد سوزاندن.

- ديگر چيزی نمانده.... ديگر چيزی نمانده به سوختن.... به سوختن.....

و سپاهيان اندوه بر مرز خاطره و خواستن در کشاکش رزمي ناخوداگاه بر طاغيان تکثير، شمشير گشودند تا بي نهايتشان را به سرخي شان جاويد کنند، بر خاکي که خاک نيست و زميني نه زمين.

" س�ر به خير"
و اين کلام مرا به ياد تو آورد
به ياد کوچه ی بي انتهای خانه ی تان
و پنجره ی باز رو به مهتابي
نگاه مي کردم
: ميان کوه و پرنده، حکايتي شده ای.
و باز مي گ�تم
صدای من آيا به گوش تو امروز هم نيامد و ننشست ؟

اين رو مي خواستم بگم.... نه. حالا نه. و امروز چهارشنبه ست تا درکت کنم به تمامي آنچه هستي چطور با يقيني مواج. بگذار برای خيلي بعد که بگويم.




Tuesday, May 13, 2003

به چشمهای نجيبش....
....به چشمهای نجيبش....
........به چشمهای نجيبش.......
..............به چشمهای نجيبش........
.....................به چشمهای نجيبش.........
...........................به چشمهای نجيبش.........
...................................به چشمهای نجيبش........
..........................................به چشمهای نجيبت.......
................................................به چشمهای نجيبت.......
.....................................................به چشمهای نجيبت.........




Monday, May 12, 2003


ديگر برای گ�تن خيلي دير است
برای ماندن و خميازه کشيدن.
سر مي تکاني
سنگين مي شوی
و توی دستمالي که نوشته بود « دوستت دارم»
ت� مي اندازی؛
يادت ر�ته هميشه آن را توی جيبت
- روی قلبت -
نگه داشته ای.
ديگر برای نوشتن خيلي دير است
برای خواندن و گريستن.




Sunday, May 11, 2003

نــــــه.

دروازه های بسته « من �قط مي خواستم �راموش کنم « مجموعه ای کره های تو خالي در هم ر�ته « جعبه های چيده روی هم قرمز با آن سراشيبي تند، هميشه آنجا هست و تو خودت را در پنج سالگي تماشا مي کني با بادی و درختهای عريان آبان « جاده، جاده، لحظه هايي ممتد و قيقاژ گذشتن. حتي آب که از دل سنگ مي قلد حماسه ای نيست برای تماشا که به شبي که گذشت نخواهي رسيد و پدال خلسه ايست در انديشه ی نرسيدن تا تابوتت را ببيني روی دستها، آنقدر مي نوازی اش که سوختن را گريز نباشد و تابوتت را بر دست باد مواج ببيني، خاکستر « زير پايت را نگاه نکردی! همه اش به خاطر صدای ترکيدن استخوان بود و مي خواست چقدر دلت که لمس شده بود پايـت تا قرچيدن دستي کوچک يا جمجمه ای را دلت نلرزد « �قط دو روز از بيست و شش روز گذشته بود « مي گ�تند تمام شده، مي گ�تند کسي نرود پيش، مي گ�تند مرگش آني تر از آن بوده که کاری شود کرد، مي گ�تند گردنش تابيده و اينطور مثل کسي جان داده که به چوبه ی دار، مي گ�تند... چرا هيچکدامشان مرگ رنگشان را س�يد نکرده بود؟! پا پيش گذاشتي پيراهن س�يد بدون يقه اش را ديدي خوني، سرش سمت بالا گر�ته بود، موهای بلوطي اش را نبسته بود و شکا� بين سينه اش پيدا بود. به چيزی �کر کردی برای بعد، مرده اش بوی شهوت مي داد، خونش بوی قاعدگي و لبهای هنوز رنگي اش آنطور هوس انگيز که بود حالت را متهوع کرد و �کر کردی همه ی اينها بوی مرگ نيست « نور سبزابي مواج از شکا� در به درون سريد، چشمهايش را مالاند و بوی شکو�ه ی ليمو ششهايش را پر کرد. ساعت را نگاه نکرد. پرده را کنار زد چشمش به خيابان که تا برسد گيجه ای در سرش ا�تاد تا دوباره بر تختش بغلتد، پنج روز تمام هر روز همينطور « من را ببخش سي سي جان. من برای آرزوهايت کشتي ای ساختم تا به زودی غرق شود. مي خواستم طعم لذت در دهانت هميشه تلخ بماند. مژه های بلندت را در زهر تعميد دادم تا يادت بماند زندگي هر روز زيباتر مي شود و صورتي رنگ گونه هايش هم هست. من نسترن نديده بودم، تو نشانم دادی. من از سنگ حر� که مي زند چيزی نمي �هميدم تو يادم دادی و تو از برهوت نمي دانستي من بردمت و کاکتوس حس غريبگي نداشت دستهايت که خراشيده بود تشنه شده بودی خار مي کندی تا قطره ای مگر بيابي از ريشه اش که لبان قاچيده ات را بسوزاني اشک من بود و دستهای شبيه پوست درخت شده ام از خشکي و قمقمه های پر که �قط اگر، �قط اگر التماس به چشمهايت مي نشست همه اش را مي دادم به تو اما من خودم هم پايت ننوشيدم و تو پنجه هايت حتي نای چنگيدن نداشت و پشمهای سينه ی برهنه ی من بر دستهايت زمختي لابه آوری القا مي کرد که هيچکس نبود ببيند و من خودم بودم به گريستن و چشمهای خشکيده ام و امروز سي سي جان من ديگر خاطره ای ندارم و اين اذيتم مي کند. کاش « صدای ني. ابراهيم. و ضجه از سر هر بام مي خاست تا کبوتری شود به آسمان که يادت بيايد بوی خون از درز ديوارهای اين شهر زنده ها را مي مراند و پيرزناني کابوس به چشم بر کلا�های زندگيهاشان آتش مي ريزند تا کودکان بي بابايشان را گرم کنند « دسته های چلچله های دوار بر سيمهای آويخته شکم داده لابد خودشان را آماده مي کنند « هر روز برايت دو تا قاصدک �وت مي کنم، شمع روشن مي کنم و يادم مي آيد که نمرده ای. دستم را مي گذارم روی پيشاني ام چشمم را مي بندم و باز يادم مي آيد �ردا مي بينمت. امروز �کر مي کردم �ردا برايت يک شاخه رز مي آورم با دسته ای ورق س�يد که مي خواسته ام همه چيز را نوشته باشم تويشان ولي �ردا دست خالي مي آيم تا بتوانم در آغوشت بگيرم. �ردا نگاهت که مي کنم مي خندی و اين هميشه کمکم مي کند تا امروز به تو �کر کنم، به �ردا و تو « " رسوا !؟" داد زدی و قهقهه ات همه ی خلاء آنجا را در خود کشيد. " مات نگاهم نکن" عربده ات از روی استهزا بود نه حتي عصبيت. چهاربار دستت را جمع کردی، مشت و باز کردی و هربار مطمئن تر که اينبار خ�ه مي شود. " از همه ی دروغهايت سپاسگزارم و برای ن�رينت بوسه حواله مي کنم" باز پژواک خنده ات هوا را شکا�ت. لرزيد، لرزيد « تراس از عطر بابونه پر مي شود. گل ساعت باز مي شود. حياط پر شده از عل�های هرز. چشمهايت را تيز مي کني تا دوباره توی آينه ببيني اش « آرام آرام در بي قراری اش محو مي شود، برهنه ی برهنه. « .......




فرستادن نظرات


آرشيو


دوستان

LINK
LINK
LINK
LINK